
چند شب پيش عنكبوتي را كه گوشه ي اتاق خوابم تار تنيده بود ديدم. خيلي آرام حركت مي كرد گويي مدت ها بود كه آنجا گير كرده بود و نمي توانست براي خودش غذايي پيدا كند . با لحني آرام و مهربان به او گفتم : "نگران نباش كوچولو الان از اينجا نجاتت مي دهم." يك دستمال كاغذي در دست گرفتم و سعي كردم به آرامي عنكبوت را بلند كنم و در باغچه ي خانه مان بگذارمش . اما مطمئنم كه آن عنكبوت بيچاره خيال كرد من مي خواهم به او حمله كنم چون فرار كرد و لابه لاي تارهايش پنهان شد. به او گفتم :"قول مي دهم به تو ؟آسيبي نزنم" . سپس سعي كردم او را بلند كنم . عنكبوت دوباره از دستم فرار كرد و با سرعت...
ادامه مطلب
به نیازمندان بخشیدن چه زیبا است؛ و زیباتر از آن، به كسی بخشیدن است كه از ما نمیخواهد، ولی نیاز او را میدانیم. جبران_خلیل_جبران...
ادامه مطلب